ــــ با من بمان !
تف
تف
تف به هر چي تمنا
ماندنم به .... كشيده شد !
پ.ن : با بغض بخونيد كه با بغض نوشتم ....
اگر چه دائما این روزها در جدال همیم
ولی قبول کن این را که در خیال همیم
کلام دل نشکسته در عشق دلخواهش
که ما نشسته در عشقیم و خوش خیال همیم
وموزیانه فلک نقشه می کشد حتما
که ما چرا به چه علت چنین وبال همیم
بگو اگر همه شهر پناهمان ندهند
چه باک از تب غربت که زیر بال همیم
اگر چه میل گریز از تو عالمی دارد
تو که فرار نکن از من ! بگو که مال همیم .
پ.ن: به دلیل یه قانو ن نانوشته شاعری که کلاسیک کار نکنه ٬ شاعر نیست !
پ.ن: خسته نشدم از سبک سپید ٬ می خوام بگم منم هستم !!!
خیلی از شماها شایداین تجربه من رو داشته باشین ویا دارین تجربه می کنین .این روزها وقتی می خوام کامنتهامو تایید بذارم از هر ده تاشون سه تا اینطوریه : «وای چه حسی فوران می زنه از شما » « منو مست کرد جنس قلم شما » و........بماند ! حالا این وسط اگه حماقت کنی اونم از جنس حماقت من یه حماقت دوستا نه! آیا اون یکی هم درک این حماقت دوستا نه رو داره ؟ می تونه بفهمه که من همون کرم زشت ابریشم هستم تو پیله خودم وهیچ وقت هم نمی خوام تو این دنیای مجازی این پیله رو بدرم تا بشم پروانه و اون رو تو رنگ ولعاب بالهام مست کنم !!! درغیر اینصورت من همیشه جایی هستم که نباید باشم یا جایی که باید باشم نیستم !
پ.ن:گفته بودم عشق پستونک نیست تا ونگ ونگ یه بچه رو خفه کنه !
یک.
دو..
سه...
۶۷ سپیدار!
یه جورایی / مستم / ملنگم / گنگم ....
بچه که بودم همیشه یه چیزی به اسم لولو مدام شیطنتهای کودکانه منو خفه می کرد!
لولو می خورتت ..
لولو شب می یاد تو بغلت ..
لولو ....
اهای لولو بیا ٬ بیا ازشجاعتم تعجب نکن من هنوز همون کودکم !
پ. ن: می خوام که خودم باشم ٬ شاید...
پ.ن: راستی ۱۸ تیر تکراشدنیست به سبکی دیگر !
به من بگو : نگو ٬ نمی گم
اما نگو نفهم . که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم !
.شریعتی.
پ.ن: نگو نفهم خب! دیگه نگو........
انديشه ها فيلتر نمى شوند !
سالها پیش شاید هفت هشت سال پیش می شنیدم : « آخی بچه اس حس و حال نوجونیه بزرگ بشه یادش می ره !» گذشت شاید سه یا چهار سال بعد گفتن : « خانومتر که بشی بزرگ میشی یادت می ره !» وباز هم گذشت اینبار شاید سه سال بعد حالا من خانوم شدم ٬ولی هنوز بزرگ نشدم چرا ؟؟؟
چند وقتی می شد یه حس مبهم ٬مبهم که نه یه حس شناخته شده داشت مور مورم می کرد٬قلقلکم می داد٬یه جورایی خوشم بود ! یه جورایی تصور شکل گرفتن این حس لطیف منو مست می کرد :مست ٬مست ٬مست ... ولی نمی دونم چرا ؟ اونایی که تصورشون کودکی منه واسشون سخت بود هضم این تپش کوچولو!!! مگر نه اینکه من هنوز بزرگ نشدم !
آه سپیدارم بخشایش ! هزار هزار تپشهای نوشکفته بخشایش ! که می دونم اگر بودی با شرمی گر گرفته در آغوشت سر به آسمون می ساییدم وقهقه های مستا نه ات منو آروم می کرد ولی حسرت وحسرت که نیستی و من هنوز بزرگ نشدم !!!
پ.ن : کاشکی یه خط نوشته ....فقط یه خط نوشته !!!
دوشنبه 10 تير روز اعتراض سفيد
جهت اعتراض به فيلترينگ وبلاگها وسايتها ، از دوستان وبلاگ نويس تقاضا مي شود
در اين روز از نوشتن هر گونه مطلبي خودداري كرده وفقط اين پست رو داشته باشند :
انديشه ها فيلتر نمي شوند!
تیکه تیکه
چهل درد
گله گله
هوار هوار منم تک سپیدار! اخ اخ زمین تف تف برتو ! ریشه هایم به آغوش گرفته ای ؟ معاشقه ای داری قشنگ ! شاخ وبرگهایم درهراس می گیرن شانه هایت را سخت و سخت و سخت .... اهان حالا! هق کن هق کن ....چهل شب معاشقه بست نبود ؟؟؟
این روزها خیلی داره اذیتم میشه ! خودم هم نمی دونم چرا ؟ولی بین همه این زخم زبونها ونامهربونیها حرفهای یه دوست خوب خیلی آرومم کرد! اونی که بهم گفت :« برم زیر بارون تا یه وقت اون سقف خراب که بهش پناه آوردم رو سرم آوارنشه!!! .حالا من می خوام برم زیر این بارون ولی تو ای عزیز ! واسم چتر بااااااااااااش.........
واما اون سرقت گفتار :
« ببین هیوا به قول شریعتی .اون زمان چندهزار یا چند صدسال پیش من وتویی وجود نداشت٬همه ما بودن ٬خودشونو بیشتر می شناختن٬امروزیا میگن آدمای دیروز فکرشون محدود بوده محدود...امابرعکسه ! اونافکرشون خیلی باز بوده چون خودشونو خوب می شناختن.اماحالا "ما" وجودنداره همه شدن "من"٬ یه من بدون روح! روح و احساس رو کشتن. فقط " منیت " مونده فقط " مادیت" . " معنویات " مرد! »
پ.ن: آره مرد٬ مرد حتی واسش مرثیه هم نخوندن !!!
یک شب لخت! یک حس منگ٬ تنومند سروهای « النگ دره » یادت می یاد؟ نه؟
رقص٬ دف٬ سه تار! بازم نه ؟؟؟ آه ....خیلی دور رفتی!
من تب تند یک رقص! سمندر می شوم در آتشت یکریز می رقصم !
پ.ن: النگ دره یکی از زیباترین پارکهای جنگلی گرگان.
هیس!
برهنه در آغوشم
برهنه در آغوشش
هیس!
به تلنگری می بارم
هیس س س س س .....
پ.ن: خاطرات شیرین با او بودن دالانهای نمور دلم رو قلقلک می ده!
آهای فرشته ها
حسادتم می شه به شما
می نشونین رو بالهاتون ٬می برینش عرش خدا
یه بال زدن سنجاقک ٬ یه بارش تگرگ
بیارینش
ببینمش
ببوسمش
بنشونمش رو پلاس دلم !
گس کرده دهنمو اون بوسه آخر / طعم خون!
آهای فرشته ها
کاشکی بفهمین....
پ.ن: پلاس یه نو ع زیرانداز خیلی سخت وسفت ودرنهایت زیبایی که با تیکه پارچه بافته می شود.
ساده می نویسم ساده ساده ! لابه لای هیاهوی مردم .
طعم گس سکوت دهانم را پر کرده وچشمانم حجم وسیع باران .این روزها من هرروز بیشتر عاشق می شم .این روزها من فقط می شمرم ٬شمارش ردیف سپیدارها : یک .....دو ..... سه ....
ونهایت منم ویه حسرت غریب ٬من و یه دیوار بلند ! تبر ٬تیشه ٬کلنگ هر چی که باشه می خوام بشکنم این فاصله هارو من باشم وبارون ریز ریز من باشم و طعم خام چشمهاش
من باشم و......
رفت ....به همین سادگی
آهای خدا قربونت بشم تو هم ٬ تو هم به من حسادت کردی!!!
حالا من واسه کی عروس بشم ؟حالا من واسه کی ناز کنم ؟حالا من سر روشونه کی بذارم ؟
حالا برگرد............برگرد.می خوام همه چشمهای شور رو به آتش بکشم .
واسم دعا کنین
وجود نازنینش افتاده رو تخت بیمارستان ٬روحش واسه پر کشیدن تو آسمون خدا داره بال بال می زنه.واسم دعا کنید....دورباره هرم نفسش بخوره تو صورتم٬دوباره سرمو بذارم رو سینه اش دستهای گرسنه اش موهامو نوازش کنه .
آه ای خدا...خدای خوب من : تورو به حرمت عشق پاکم ٬به هشت سال انتظاری که کشیدم ٬به همه دربه دریهای دلم قسم می دم : حاضرم هشتاد سال دیگه انتظار بکشم ٬حاضرم هزار حرف نشنیده دیگه رو بشنوم٬همه دردشو به جون می خرم ....
اونو به من برگردون
ادامه مطلب
از این قفس از این زمین می خوام برم پر بکشم
برای اینهمه دیوار یه گوشه ای در بکشم .......
یه سیب سرخ ٬سرخ سرخ
یه گاز من : شدم فانوس
تو چشات سوسو زدم
یه گاز تو : شدی حس
تا انتهای تپشهای تنم
یه گاز من : شدم دختر کولی
میون ابروات رقصیدم
یه گاز تو : شدی شور
تمام حجب وحیایم
حریصانه بالعیدی.........
زنجیر منو بافتی ؟ بله
پشت کوه انداختی؟ بله
بابا اومده چی چی آورده؟
نخود چی کیشمیش بخوروبیا
باصدای چی؟ با صدای........
گرگ : عو عو عو عو عو عو عو عو
تو دنیای پاک بچه گیهام ٬تو بازیهای قشنگش همه جا جاپای گرگ هست.واسه گرگ شدن وگله زدن دست وپا می شکوندم ٬واسه در اوردن صداش حنجره پاره می کردم .حالا .....حالا واسه امون موندن از بره های قشنگ سالهای نه چندان دور«گرگهای درنده امروز» دنبال خونه خاله می گردم .
یه بارونی تند بارش گرفته تو دلم ٬داره قلقلکم می ده !!!خوش باد .....خوش یاد اون روز بارونی که خودمونو انداخته بودیم تو خیابون زیر بوسه های آسمون
یه مامان بزرگ ناز ی دارم ٬قربونش برم تو چین وچروک صورتش که می ری هزار هزار جاپاهای گنده می بینی از دردورنج شایدم یکم عشق٬آره فقط یکمی عشق!!!بهش که می گم :« مامانی می ذاری حسمو بریزم تو صورتت خوشگلت کنم » اخمشو می ریزه تو چشام می گه : واااااااااااااا ازتو که خوشگلترم !!!
« ما پیرزن بی ریختها جوونیهامون هزار تا خواهون داشتیم ».
یه آتیش بزرگ ٬سرخ وقشنگ درست همون جای همیشگی! یادت می یاد اخرین اتیش؟ یادت می یاد بغلم کردی که بپری از روش ولی انداختی منو گفتی: آی آتیش بگیر ....بگیر اینو که درد انداخته به جونم ٬بگیر اینو که سوزونده دلمو !!! بعدش قهقه مستانه ات گم شد تو هیاهوی آتیش.
حالا من موندم ویه اتیش بزرگ.پریدم هزار هزار هزار بار.کشیدم هوار هوار هوار: آهای آتیش...آهااااااااای
سرخی تو از اون زردی اون از من
شور تو از اون درد اون از من.
ادامه مطلب
اینجا رو نگاه کنین ٬ شاید تو اون شلوغی یکی باشه ! شاید منم ٬شاید تو ..... شاید یکی مثل ما که دنبای هذیونهای بودن خودشه !!!
اگه یه روز با ی نفر قهر کردی و کینه شو تو دلت نگه داشتی بدون که دارری روح کودکی تو می کشی واون وقت می شی یه ادم بزرگ بدون گذشتهخیلی وقتها چیزهایی رو از دست می دیم که هیچ وقت نمی فهمیم چه لذتی داشت به دست اوزدنشون ولی کاش می شد جبران کرد.
محرم اومد ورفت ومن هنوزم حیرون این حماسه موندم .گفتم نمی شه روز روز حسین باشه و من چیزی نگم .اینم شعری که واسه « حسین قلبم » گفتم تا از تالاپ وتلوپش کم بشه!
ذوالجناح /بی صدا ٬ بی حرکت
شیهه می کشد چشمهایش
عباس را که می بیند
لبانش یاسهای کبود
"بدون دست چقدر قشنگ شده است "
"تب سجاد " بی تابش می کند
" ناز رقیه " نینوا آتش می کشد
" حسین " را که می بوسد زینب
دفن می شود در حصار یک درد
لبان تشنه عاشورا.
سوار بر ذوالجناح می رود
می رود ومی ماند به بدرقه زینب!
در امتداد نگاهش
سری افتاده بر خاک
"ذوالجناح"
بی صدا ٬ بی حرکت
شیهه می کشد چشمهایش.........
حیف ..... حیف از دلی که آشوب می کند ٬ حیف از نگاهی که شرم می گیرد!
امروز جلد آخر رمان " کلیدر " « محمود دولت آبادی » رو تموم کردم .کلیدر حیرانم می کند !جسوری مارال ٬رنج زیور٬گل محمد که عشقش مارال ودردش زیور ........رنجش مردم وعمرش کوتاه ....
با زیور احساس حقارت کردم .درد کشیدم ٬با زیور عاشقانه مرگ را مزه مزه کردم .با مارال پخته شدم ٬جسور شدم ....واااااااااای با مارال من بیوه شدم !
با گل محمد گریستم :برای مارالم که با امدنش ویرانم کرد وآبادم کردو حیرانم کرد.گریستم برای زیورم...برای نشناختنش ٬برای دردش. برای پسرکم ٬برای ننه بلقیس٬برای شیرو این گیس بریده دختر.برای رعیتهای بیچاره ٬برای مردم ٬برای مردم ......
وکشتنم برای مردم : چون بیدارشان کرده بودم .کشتنم چون آزاده بودم و سرو قامت .خفت وذلت در مرام جای نداشت .وحال آسوده شدم مارالم ماند تنها با پسرکم .وزیور برای من ٬بامن آه زیور...زیور...زیور.
ادامه مطلب

